no1

هميشه عادت داشتم مناطق ويا شهرهايی را كه علاقه داشتم  به آنجا سفر كنم گاه گاهی ودر فرصتهايی بر روی نقشه جغرافيايی پيدا كرده ومسير های مواصلاتی احتمالی را از نظر گذرانده وسفری خيالی از روی علاقه به آنجا داشته باشم ودر نهايت نيز با آرزوی سفر به آنجا نقشه را بكناری گذاشته وبه اين سفر خيالی خاتمه ميدهم .
ديدن اين شهر هم هميشه برام آرزو بوده ، هر وقت بر روی نقشه به بررسی موقعييت جغرافيايي آن میپرداختم سفر به آنجا را تا درصد بالايی غير محتمل ميدانستم . ولی هميشه پيش خود ميگفتم خدا را چه ديدی ! ؟
 وقتی در لابی هتل از مسئول هتل پيرامون سفر به آنجا اطلاعاتی خواستم گفت : شهری بسيار ديدني است وحيف است كه شما تا اينجا آمده به آنجا نرويد . اما او غافل از اينكه چه آشوبی در درون من برای ديدن آنجا بر پا بود .
از همه امتيازات آنجا  تعريف كرد ومن نيز اطلاعات مورد نياز را میپرسيدم . حدود ۴ ساعت از محل اقامت ما (با اتوبوس ) راه بود . متاسفانه فرصت ما خيلی كم وتنها يكروز امكان وقت گذاشتن برای آنجا داشتيم .از ساعت حركت اتوبوسها پرسيدم گفت : از صبح زود تا آخر شب وبرگشت نيز ايضآ .
بعد از كسب اطلاعات كافی از مسئول هتل خواهش كردم با توجه به تسلط زبان ، ايشان تلفن زده وساعت حركت اولين اتوبوس را بپرسد . بالاخره برای ساعت ۵/۶ صبح بليط رزرو  وسفارش تاكسی برای ساعت ۵/۵  صبح داده شد .
صبح زود به لابی هتل آمديم وبسته ای بعنوان توشه راه از طرف هتل بما داده شد .تاكسی آمده بود سوار تاكسی شده وبه مقصد ترمينال حركت كرديم . در ترمينال به شركت مربوطه مراجعه كرده وبليط خود را تهيه كرديم .
راس ساعت ۵/۶ اتوبوسی خيلی شيك ، تميز ومرتب با راننده ای يكدست سفيد پوش با كراوات كه بر روی يقه پيراهن آرم شركت مسافری دوخته شده بود ، همچنين خدمه اتوبوس با پيراهنی سبز رنگ وشيك با همان آرم بر روی يقه با تشريفات خاص حركت كرد . بعد از سالها برای اولين بار بود كه با اتوبوس آنهم در كشوری خارجی سفر میكردم . در طول سفر دو بار از مسافران با چای ، قهوه ویا نوشابه و همچنین شیرینی وشكلات پذیرایی شد وبا فیلم ویدئویی مسافران را سرگرم میكردند ولی طبیعت بكر وزیبای كوهستانی وروستاهای طول مسیر وگله های گوسفندان وگاوهای در حال چرا در مزارع توجه مرا بیشتر بخود جلب كرده بود تا فیلم ویدئویی . دیدن این همه مناظر بكر و زیبای طبیعت كه مرا بیاد طبیعت زیبای مناطق آذربایجان ، كردستان ولرستان خودمان می انداخت دلپذیر بود ومرا در افكار خود غوطه ور كرده بود .
بعد از گذشت حدود ۵/۳ ساعت وعبور از مناطق كوهستانی وصعب العبور در بالاترین ارتفاع آخرین منطقه كوهستانی در پائین دست سواد شهری بزرگ در دشتی وسیع نمایان شد . شهری كه از دور تمام ساختمانها به یك ارتفاع بنظر میرسید واز سرسبزی چندانی برخودار نبود . در آن روز تابستانی ، هوایی گرم وخشك داشت كه در نگاه اول چنگی بدل نمیزد ولی من با مشاهده شهر شور عجیبی داشتم وبی صبرانه لحظه شماری میكردم تا هر چه زودتر به مقصود خود برسم .
با دیده شدن شهر هر یك از مسافران بومی بطریقی به این شهر ادای احترام كرده وسلام میفرستادند .
قونیــه  ، یا بزبان محلی كونیـا . آرامگاه عارف بزرگ حضرت مولانا . شهر صوفیان ، شهر دلدادگان ، شهر بزرگترین معلم علم خودشناسی شهر عارفان ودر یك كلام شهر عشق .
شهری كه تركها آرمیده در خاك آنرا متعلق به خود ، ایرانیها ، افغانها و حتی تاجیكها هر یك بدلایلی اورا متعلق به آب و خاك خود میدانند  .          ( ادامه دارد  ) 

/ 5 نظر / 12 بازدید
بهنام

وبلاگ خوبی داری...يه سری هم به من بزن!

س.ر.حسيني

سلام استاد و عرض خير مقدم...خوشحالمان کرديد...مطلب قونيه را خواندم مانند مابقی مطالبتان جذبه وکششی خاص دارد که خواننده را به دنبال خود مي کشاند...ضمناً استاد جسارتاً فكر كنم اسم آن شهر كه قبل ازقونيه است "سواس"باشد.شاد و سلامت باشيد.منتظر باقي مطالب هستيم.

reza

بعضی توصيفهای شما بسيار زيباست. همين طور تعابير. مثل «سواد شهر». از اينکه دوباره متنی از شما خوندم خوشحالم. يه کم بيشتر بنويسين. «حاج رضا گلکار»

مهدي

سلام دوست من . من آپ کردم . تا ديدار بعدی خداحافظ