چهارشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٩
حکایت

 




روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه

بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.


تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.


2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر

منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :


دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.


3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط no1


سه‌شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٩
نوبل

 

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن تیتر صفحه اول، میخکوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!»
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: «آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟»
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط no1


یکشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٩
سلامی مجدد

دوستان دارم فکر میکنم وبلاگی جدید یا اینکه همین !!!؟؟؟؟

¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط no1


پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد ...

   ميان ايران و توران سالها جنگ و ستيز بود. در نبردی كه ميان افراسياب تورانی و منوچهر شاه ايران در گرفت، سپاه ايران در مازندران به تنگنا افتاد. سرانجام دو سوی نبرد به آشتی در آمدند و برای آن كه مرز دو كشور روشن شود و ستيز از ميان برخيزد، پذيرفتند كه از مازندران تيری به جنب خاور پرتاب گردد، هر جا تير فرود آمد، همان جا مرز دو كشور باشد و هيچ يك از دو كشور از آن فراتر نروند.

تا در اين گفتگو بودند، فرشته زمين « اسفندارمذ » پديدار شد و فرمان داد تا تير و كمان آورند. آرش در ميان ايرانيان بزرگ ترين كماندار بود و به نيروی بی مانندش تير را دورتر از همه پرتاب می كرد. فرشته زمين به آرش گفت تا كمان بردارد و تيری به جانب خاور پرتاب كند. آرش دانست كه پهناي كشور ايران به نيروی بازو و پرش تير او بسته است و بايد توش و توان خود را در اين راه بگذارد.

او خود را آماده كرد. برهنه شد و بدن خود را به شاه و سپاهيان نمود و گفت : « ببينيد من تندرستم و كژی در وجودم نيست. ولی می دانم كه چون تير از كمان رها كنم همه نيرويم با تير از بدن بيرون خواهد شد. »

آن گاه آرش تير و كمان خود را برداشت و بر بلندای كوه دماوند برآمد و به نيروی خداداد تير را رها كرد و خود بی جان بر زمين افتاد.

هرمز- خدای بزرگ - به فرشته باد فرمان داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگاه دارد. تير از بامداد تا نيم روز در آسمان می رفت و از كوه و دشت می گذشت تا در كنار رود جيحون بر تنه درخت گردويی كه بزرگ تر از آن در گيتی نبود، نشست. آن جا را مرز ايران و توران جاي دادند و هر سال به ياد آن روز جشن گرفتند. جشن «تيرگان» در ميان ايرانيان از اين زمان پديد آمده است.

¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط no1


چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤
 









 







               نام محل : Aspendos محل گردهمايی ونمايش 

                 راهرو سرپوشيده ارتباطی Aspendos

                            مهتاب در ساحل آنتاليا

                  دورنمای مسجد مجاور مقبره مولانا

                مجسمه های در حال رقص سماع

                     مجسمه  مولانا در اتاق خود

                           محوطه پشت مجموعه

                     مقبره تعدادی از مريدان ونزديكان

                      مقبره تعدادی از مريدان ونزديكان

                       ادوات موسيقی در موزه

                        كتابها ی خطی ومثنوی

                             تسبيح ۹۹۹ دانه

          جعبه ای كه ميگويند ريش مبارك در آن قرار دارد

                    نمای مسجد مجاور مقبره مولانا

                           آبشار در سواحل آنتاليا

                        نمايی از سواحل آنتاليا

 

                    محل تحمع قايق ها در ساحل

¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط no1


چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤
 

( قسمت سوم وپایانی )

برای ورود به اين ساختمان پاپوشی پلاستيكی به زوار داده ميشد كه بر روی كفش خود كشيده تا مجبور به در آوردن كفش نباشند در ضمن داخل ساختمان آلوده نگردد .
در هال ورودی انواع تابلوها به خط نستعلیق از آیه های قران گرفته تا اشعار فارسی تمام سطوح چهار طرف را پر كرده بود . بعد از این هال سالن اصلی آرامگاه قرار گرفته بود .
اولین چیزی كه جلب توجه میكرد ، نور غلیظ زرد رنگ سالن و همچنین صدای گوشنواز وملایم موسیقی انحصاری رقص سماء بود كه در سالن طنین انداز بود وبه آنجا فضايی روحانی بخشيده بود
در وسط سالن لوستری زیبا وقدیمی از سقف آویزان بود . ودر قسمت چپ سالن تابلویی قرار داشت كه غزل :
بشنواز نی چون حكایت میكند ــــ واز جدائیها شكایت میكند ....
در كنار ترجمه انگلیسی آن به نمایش گذاشته شده بود . در دوسمت سالن مقبره های بلندی بفاصله تقریبآ ۷۰ سانتیمتر از یكدیگردر چندین ردیف قرار داشتند كه با نرده ای از دسترس بازدید كنندگان جدا گشته بودند . بر روی مقبره ها پارچه ای از جنس اطلس ویا ترمه به قالب شكل نیم بیضی برآمدگی از سطح زمین كشیده شده بود .در بالای هر یك از مقبره ها عمامه مخصوص آنزمان قرار داده شده بود كه بعضی به رنگ سفید وبعضی برنگ سبز بودند . سفیدها مشخص كننده مقبره های مریدان وطلبه ها وسبزها مشخص كننده اعضاء خانواده آن حضرت بودند .
درجلوی مقبره های سمت راست سالن ، مقبره ای بزگ كه روی آن با پارچه ترمه زربافت برنگ قهوه ای پوشیده شده ودو عمامه سبز بر بالای آن كه متعلق به حضرت مولانا وپسرش كه در مجاورت پدر دفن گردیده بود قرار داشت . ودر بالای دیوار كنار مقبره تابلوی ¤  یا حضرت مولانا ¤ خود نمایی میكرد
در پائین پای مولانا مقبره سلطان العلما ، بهاءالدین ولد پدر مولانا كه به ارتفاع حدود۵/۱متربا پارچه ای سیاه رنگ وچوبی منبت كاری شده پوشیده بود قرار داشت.همچنین در كنار آن نیز كه در واقع روبروی سالن میشود تعدادی مقبره از مریدان واطرافیان آن حضرت دفن شده بودند .
تعداد زوار بقدر زیاد بود كه كار فیلمبرداری وعكسبرداری را با مشگل مواجه میكرد ، بطوریكه كمتر امكان میشد عكسی بدون حضور فردی در كادر گرفته شود .توریستها گروه گروه داخل میشدند وراهنمای آنها به زبان هر گروه بیوگرافی ، شان ، مقام ومنزلت وموقعیت مولانا را شرح میدادند .همچنین در باب صوفیگری ، رقص سماء و... توضیحاتی میدادند . متاسفانه علیرغم پی گیری وجستجوی بسیار از میان خادمین ، راهنمایی را پیدا نكردیم تا بتواند به سئوالات ما جوابی دهد .وهر كس نیز در آنجا حضور داشت در هیچ زمینه اصلآ اطلاعی نداشت . از آنجایی كه ما ایرانیان همیشه با اشعار مولانا آشنایی داشته واو را بخوبی میشناسیم ، بیشتر هدفمان از پیذا كردن چنین شخصی سنجش میزان شناخت خادمین آرمگاه از زندگی مولانا بود كه متاسفانه پاسخگویی نبود .
در انتهای سمت چپ سالن دو سالن دیگر قرار داشت كه با یكی دو پله از یكدیگر جدا شده بودند وموزه آرامگاه محسوب میشدند در اولی كه در گذشته از این سالن بعنوان رقص سماء استفاده میشد حجره هایی در دو طبقه قرار داشت كه در طبقه پایین مردان ودر طبقه بالا زنان در هنگام رقص سماء به آنها مینگریستند  .واكنون در آنجا  ادوات ووسايل شخصی منسوب به مولانا ، اعم از لباسها ، كلاه ، تسبيح هزار دانهء درشت ، لباسهای مخصوص رقص سماء ، كتابهای خطی ،  تابلو ، ادوات موسيقی و... قرار داده شده است  . در سالن بعدی نيز انواع كتابهای خطی از جمله ديوان حافظ ، قران به خط كوفی ، عربی .وهمچنين فرش ، تابلو ، وساير اشيائ مورد مصرف شخصی از مولانا ومريدان واساتيد آن حضرت در داخل ويترينها قرار داده شده بودند .در يكی از اين ويترينها جعبه ای خاتم كاری شده قرار داشت كه در زير آن نوشته شده بود : ¤ تاری از ريش مبارك ¤ پيغمبر اسلام حضرت محمد ( ص ) . در اينجا نيز متاسفانه كسی را برای پاسخگويی از اصالت تار مو  وعلت سر در آوردن ريش مبارك از اينجا نيافتيم .
بعد از بازديد از اين موزه از ساختمان خارج شده ومجددا به حياط آمديم  وبه ساختمان بعدی كه باز موزه ای باز سازی شده از زندگی مردم عادی وصوفیان همان زمان همچون موزه مردم شناسی دیدن كردیم .نام بی مسمای این موزه ، موزه آتا تورك بود شاید در طبقه دوم این موزه مربوط به آتا تورك میشده كه رفتن به طبقه دوم قدغن بود .متاسفانه در این موزه اجازه عكسبرداری داده نميشد .
بعد از بازديد از اين مجموعه ، از محوطه آرامگاه خارج و به مسجدی كه در مجاورت آرامگاه قرار داشت رفته ودو ركعت نماز گزارديم .بعد از نماز نيز گردشی به دور كل اين مجموعه كرده وبعد به بازار اين شهر رفتيم .
در بازار نيز همچون بازارهای مرسوم چنين اماكنی بيشتر وسايل تزئينی با طرحها ومدلهايی كه بنوعی به هر آنچه كه به مولانا و گذشته وحال اين آرامگاه منسوب ومرتبط بوده در معرض فروش قرار داده شده .وبيشتر صنايع دستی به چشم ميخورد.
 بعد از گشت در بازار به سفارش مسئول هتل برای صرف غذای مخصوص ومشهور آن شهر كه بزبان محلی ¤ اتلی اكمك ¤ ( نان گوشتی ) گفته ميشد به رستورانی رفته كه واقعآ غذای لذيذی بود .بعد از صرف غذا مجددآ در بازار گشتی زده وخريدی كرديم وبطرف ترمينال حركت كرديم وساعت ۱۲ شب در آنتاليا بوديم . 

در آینده انشاءالله عكسهای این مجموعه را در وبلاگ قرار خواهم داد

¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط no1


سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤
 

                ( قسمت دوم ..... )

بدنبال سرعت زياد  بمدت يكماه از رانندگی محروم شدم و از اين فرصت استفاده كردم ودر اوائل تير ماه سال ۸۴ برای يك مسافرت ۸ روزه با تور عازم آنتاليا ، شهری در سواحل جنوبی تر كیــه شديم . هتلی شيك وتميز با استخری قشنگ در فاصله ای ۱۰۰ متری از ساحل دريا . در مدت اقامت در اين هتل گروهی ايرانی نيز با توری ايرانی در همين هتل اقامت داشتند ، شبها در كنار استخر و بار تابستانی به همت مدير گروه ايرانی برنامه رقص وشادی با موزيك ايرانی ترتيب داده ميشد وشبهایی به ياد ماندنی بودند .
يك برنامه يك روزه سياحتی نيز در برنامه سفر ما از طرف تور به همراه راهنمای آلمانی زبان تدارك ديده شده بود وبه يكی از آثار باستانی اطراف شهر آنتاليا رفتيم . اين محل سالن روباز اجرای نمايش وگردهمايی ، و در دوران حكومت رومی ها بر آناتولی ساخته شده بود .
ساختمانی تمام سنگی بطور نيم دايره به شعاع تقريبآ ۱۲۰ متر وارتفاع ۵۰ ـ ۶۰ متر . تقريبآ مانند ميدان نبرد گلادياتورها در روم قديم . در حال حاضر نيز از اين سالن در بعضی شبهای تابستان برای اجرای موسقی ونمايش همراه با رقص نور استفاده ميشود . مكانی بود بسيار زيبا ، جذاب وديدنی .
آنتاليا شهری رو به توسعه واز شهرهای مدرن تركیـه محسوب ميشود كه بازارهای متعددی برای خريد توريستها وجود دارد والبته بسيار گران .
اين شهر دونوع ساحل دارد يكی تخت وصاف با آبی خيلی تميزوزلال بطول تقريبی ۴ كيلو متر كه اكثر مردم در اين ساحل خود را بدريا ميزنند ولی اين ساحل شنی است وراه رفتن وقدم زدن درساحل بدون دمپایی تقریبآ غیر ممكن است . ساحل دوم یكدست سنگی و صخره ای به ارتفاع تقریبی ۸ متر و بیشتر دیدنیست . در بالای این ساحل صخره ای ، پاركها ورستورانهای متعددی وجود دارند. این ساحل سنگی از سمت جنوب به همان ساحل تخت وصاف واز سمت شمال به بافت قدیمی شهر با كوچه های تنگ وباریك وپیچ در پیچ وهمچنین سربالایی وسر پایینیهای زیادی و نهایتآ به دریا ختم میشود  . در اين قسمت از ساحل تعداد زيادی قايق ولنج گردشگران را به قلب دريا برده تا سفری چند ساعته را با كشتی تجربه كنند واز دور منظره شهر وآبشارهای طبيعی را ببينند .
در این سفر بود كه در محل با مراجعه به نقشه و پی بردن به نزدیكی قونیه به آنتالیا برنامه ای یكروزه وسفر به قونیه را تدارك دیدیم .                                              

                                               *  *  *
                                                                                                              
                                                                                                                           بعد از پیاده شدن در ترمینال زیبای قونیه وحركت به سمت بیرون صدای مولانا مولانای رانندگان مینی بوسها جلب توجه كرد ، سوار شده وبعد از حدود ۲۰ دقیقه در میدانی بزرگ وسرسبز كه نشان از باغی بزرگ میداد پیاده شدیم . گنبدها ومناره های بزرگ وكوچك خود گویای مكان مورد نظر بود كه در جنوب شرقی میدان قرار داشت . جمعیت زیادی در اطراف پراكنده بودند .من هم از دور در حال بررسی موقعیت وانتخاب زاویه مناسب برای عكسبرداری وفیلمبرداری بودم . بدرب ورودی اصلی نزدیك شدیم واز باجه فروش ، بلیط تهیه وداخل شدیم . حیاط بزرگ با حوضی در وسط ودرختانی سایه گستر در اطراف ساختمان اصلی جلب توجه میكرد .
گروه های توریستی از سراسر دنیا به همراه راهنمای خود برای بازدید از این مكان در چند نقطه اجتماع كرده بودند وبه توضیحات راهنمای خود گوش میكردند . وارد اولین ساختمان در سمت چپ درب ورودی شدیم . راهرویی با ویترینهایی از هدایای مردمی به این مجتمع شامل لباسهای دراویش وصوفیان ، كشكول و تبرزین ، انواع پارچه وتابلوهای نقاشی وخطی وحتی یك تابلو از تصویر مولانا در قاب خاتم از طرف یكی از اساتید دانشگاه تهران ، مجسمه های در حال رقص سماء و.....در گوشه ای نیز دو اتاق باز سازی شده از اتاق نشیمن واتاق مطالعه مولانا با مجسمه های ایشان در حال خواندن كتاب در كنار منقل آتش با دكوراسیونی كاملآ ایرانی قرار داشت . بعد از بازدید از این محل وارد ساختمان اصلی شدیم .

( ادامه دارد ) 

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط no1


جمعه ۳٠ دی ،۱۳۸٤
 

هميشه عادت داشتم مناطق ويا شهرهايی را كه علاقه داشتم  به آنجا سفر كنم گاه گاهی ودر فرصتهايی بر روی نقشه جغرافيايی پيدا كرده ومسير های مواصلاتی احتمالی را از نظر گذرانده وسفری خيالی از روی علاقه به آنجا داشته باشم ودر نهايت نيز با آرزوی سفر به آنجا نقشه را بكناری گذاشته وبه اين سفر خيالی خاتمه ميدهم .
ديدن اين شهر هم هميشه برام آرزو بوده ، هر وقت بر روی نقشه به بررسی موقعييت جغرافيايي آن میپرداختم سفر به آنجا را تا درصد بالايی غير محتمل ميدانستم . ولی هميشه پيش خود ميگفتم خدا را چه ديدی ! ؟
 وقتی در لابی هتل از مسئول هتل پيرامون سفر به آنجا اطلاعاتی خواستم گفت : شهری بسيار ديدني است وحيف است كه شما تا اينجا آمده به آنجا نرويد . اما او غافل از اينكه چه آشوبی در درون من برای ديدن آنجا بر پا بود .
از همه امتيازات آنجا  تعريف كرد ومن نيز اطلاعات مورد نياز را میپرسيدم . حدود ۴ ساعت از محل اقامت ما (با اتوبوس ) راه بود . متاسفانه فرصت ما خيلی كم وتنها يكروز امكان وقت گذاشتن برای آنجا داشتيم .از ساعت حركت اتوبوسها پرسيدم گفت : از صبح زود تا آخر شب وبرگشت نيز ايضآ .
بعد از كسب اطلاعات كافی از مسئول هتل خواهش كردم با توجه به تسلط زبان ، ايشان تلفن زده وساعت حركت اولين اتوبوس را بپرسد . بالاخره برای ساعت ۵/۶ صبح بليط رزرو  وسفارش تاكسی برای ساعت ۵/۵  صبح داده شد .
صبح زود به لابی هتل آمديم وبسته ای بعنوان توشه راه از طرف هتل بما داده شد .تاكسی آمده بود سوار تاكسی شده وبه مقصد ترمينال حركت كرديم . در ترمينال به شركت مربوطه مراجعه كرده وبليط خود را تهيه كرديم .
راس ساعت ۵/۶ اتوبوسی خيلی شيك ، تميز ومرتب با راننده ای يكدست سفيد پوش با كراوات كه بر روی يقه پيراهن آرم شركت مسافری دوخته شده بود ، همچنين خدمه اتوبوس با پيراهنی سبز رنگ وشيك با همان آرم بر روی يقه با تشريفات خاص حركت كرد . بعد از سالها برای اولين بار بود كه با اتوبوس آنهم در كشوری خارجی سفر میكردم . در طول سفر دو بار از مسافران با چای ، قهوه ویا نوشابه و همچنین شیرینی وشكلات پذیرایی شد وبا فیلم ویدئویی مسافران را سرگرم میكردند ولی طبیعت بكر وزیبای كوهستانی وروستاهای طول مسیر وگله های گوسفندان وگاوهای در حال چرا در مزارع توجه مرا بیشتر بخود جلب كرده بود تا فیلم ویدئویی . دیدن این همه مناظر بكر و زیبای طبیعت كه مرا بیاد طبیعت زیبای مناطق آذربایجان ، كردستان ولرستان خودمان می انداخت دلپذیر بود ومرا در افكار خود غوطه ور كرده بود .
بعد از گذشت حدود ۵/۳ ساعت وعبور از مناطق كوهستانی وصعب العبور در بالاترین ارتفاع آخرین منطقه كوهستانی در پائین دست سواد شهری بزرگ در دشتی وسیع نمایان شد . شهری كه از دور تمام ساختمانها به یك ارتفاع بنظر میرسید واز سرسبزی چندانی برخودار نبود . در آن روز تابستانی ، هوایی گرم وخشك داشت كه در نگاه اول چنگی بدل نمیزد ولی من با مشاهده شهر شور عجیبی داشتم وبی صبرانه لحظه شماری میكردم تا هر چه زودتر به مقصود خود برسم .
با دیده شدن شهر هر یك از مسافران بومی بطریقی به این شهر ادای احترام كرده وسلام میفرستادند .
قونیــه  ، یا بزبان محلی كونیـا . آرامگاه عارف بزرگ حضرت مولانا . شهر صوفیان ، شهر دلدادگان ، شهر بزرگترین معلم علم خودشناسی شهر عارفان ودر یك كلام شهر عشق .
شهری كه تركها آرمیده در خاك آنرا متعلق به خود ، ایرانیها ، افغانها و حتی تاجیكها هر یك بدلایلی اورا متعلق به آب و خاك خود میدانند  .          ( ادامه دارد  ) 

¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط no1


شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤
 

امروز به مناسبت كريسمس خواستم مطلبی بنويسم . بهتر ديدم همان مطلبی كه در سالهای گذشته نوشتم و در آرشيو دارم با كمی تغيير دوباره باز نويسی كنم .

                                 عيد كريسمس در آلمان 

روز ۲۴ دسامبر (۳ دی ماه ) به عقيده اكثر مسيحيان جهان روز تولد حضرت مسيح (ع) است . به همين مناسبت در كليه جوامع پيرو آن حضرت بعنوان كريسمس جشن گرفته می شود .                  

در آلمان تقريبآ يك ماه به كريسمس مانده كه بزبان آلمانی weinacht (وايناخت )می گويند اكثر منازل، كسبه و ادارات با آذين بندی و چراغانی پنجره خانه ها، مغازه ها ،ديوارها ، درختان و خيابانها به استقبال اين روز و سال نو می روند . به همين منظور در چندين نقطه از شهر بازارهای موقتی بر پا می گردد كه در آنها انواع اجناس و لوازم مرسوم چنين بازارهايی از جمله تنقلات شيرين، اسباب بازی، وسايل سرگرمی ، زينت آلات مصنوعی و غذاهای سرپايی و حتی شراب قرمز گرم شده (داغ) كه در هوای سرد اين روزها، بسيار دلچسب علاقه مندان می باشد همراه موزيك و وسايل بازی و تفريح بچه ها در دكه های چادری ويا چوبی تزئين شده عرضه و با فروش كالاهای خود به مراجعين وعلاقه مندان،  زمينه شادی و نشاط آنها را فراهم می كنند . اين دكه ها هر روز تقريبآ از ساعت ۱۰ تا ۲۱باز هستند .                 

چهار هفته به كريسمس مانده مردم برای خانه و يا محل كار خود چهار شمع بزرگ و با دوام كه بطور زيبايی در يك سينی متوسط تزئين داده شده می خرند در اولين روز از هفته اول كه به آن *ادونت اول*می گويند، اولين شمع را روشن می كنند و اين شمع يك هفته دوام می آورد و در ادونت دوم شمع دوم را روشن می كنند و همينطور سوم و چهارم و بدين صورت نزديكی كريسمس را بشارت می دهند .

در اين ايام اكثر خانواده ها مشغول خريد تزئينات منزل و كادوهای مورد نظر برای اطرافيان خود هستند و تقريبا خيابانها و فروشگاه ها مملو از جمعييت است و بازار دكاندارن داغ .

بطوريكه می دانيم درخت هميشه سبز كاج يا سرو از اساسی ترين وسايل مرسوم شب كريسمس محسوب می شود و تقريبآ تمام خانواده های مسيحی با قرار دادن يكی از آنها دراتاق پذيرايی خود و تزئين آن با انواع چراغهای رنگی و وسايل رنگارنگ و زرق و برق دار به خانه خود جلوه ای خاص می دهند و درخت در گوشه ای از اتاق با اين تزئينات خودنمايی می كند .

همزمان با تدارك و استقبال از سال نو شور و شعف كودكان وصف ناپذير است . آنهابنا به در خواست والدين خود قبل از كريسمس چندين وسيله يا اسباب بازی را كه دوست دارند از بابا نوئل بعنوان هديه كريسمس دريافت كنند، در ليستی نوشته و آنرا به پدر مادرشان نشان داده ويا شفاهآ می گويند و آنها نيز به نسبت احتياج يا الزام و يا بودجه خود اقدام به تهيه يك يا چند قلم از آنها می كنند .       

در شب كريسمس كه از قبل همه خود را برای برگزاری اين شب مهيا كرده اند دور هم با حضور بزرگان خانواده جمع می گردند و لحظاتی قبل از شروع مراسم بچه ها را در اتاقی سر گرم ميكنند تا بتوانند با قرار دادن بسته های كادو در زير درخت تزيين شده به آنها چنين وانمود كنند كه بابانوئل آمد وكادوها را اينجا قرارداد و چون بايد در محل ديگر برای ساير كودكان كادو ببرد فرصت ماندن نداشت و شما نيز نبوديد كه آنرا ببينيد و او بعد از قراردادن كادو ها در محل خود، خانه را ترك كرد . كودكان نيز با ديدن كادوها و عجله و عشق به باز كردن وسايلی كه مدتها انتظارش را می كشيدند فراموش كرده بدنبال بابانوئل بروند و اين داستان همچنان در سالهای ديگرادامه دارد وآنها هرگز موفق به ديدن آن نخواهند شد .

(هر چند در روز ۶ دسامبر بعنوان روز نيكولاس(بابانوئل) افرادی بعنوان بابانوئل بطور نمادين و سمبليك در خيابانها با لباس مبدل (بابانوئل ) به پخش شكلات بين بچه ها مشغول بوده و كودكان نيز آنها را ديده بودند ولی هرگز در شب كريسمس موفق به ديدن آن نخواهند شد . البته در صبح اين روز همه برای بچه ها شكلات می خرند و در پشت در خانه قرار می دهند و صبح كه بچه از خواب بيدار ميشه ميره بيرون وميبينه نيكولاس براش شكلات آورده . اغلب همسايه ها هم برای كودكان همسايه خود شكلات خريده و در پشت در آنها قرار می دهند و اكثر والدين هم از اينكه چه كسی اينها را قرار داده بی اطلاعند)

 ياد آوری كنم كه در قصه ها آمده است كه بابانوئل از سرزمينهای سرد و برفی از سمت تركيه امروزی با سورتمه هايی كه نيروی محركه آن گوزنها می باشند با پشت سر گذاشتن مصائب و مشکلات فراوان ناشی از برف و بوران و يخبندان . و طی مسافتی طولانی و تنها به انگيزه رساندن كادوها در چنين شبی به كودكان دنيا كه بهترين دوستان وی محسوب می شوند سفر خود را آغاز و علیرغم  مشکلات سفر بموقع كادوهای خود را به تمام بچه های دنيا می رساند .

بعد از قرار گرفتن كادو ها در زير درخت ، با زدن زنگی كه حكايت از آمدن بابانوئل دارد ساكنين را به جمع شدن به دور درخت و انتخاب كادوهای خود دعوت می كنند . نام هر يك در روی بسته كادو نوشته شده تا بسته خود را جدا كرده و باز كنند .

صحنه شادی كودكان با ديدن كادوهايی كه به درخواست خود از بابانوئل دريافت كردند تماشاييست .

ياد آور می شوم در اين روز همه افراد خانواده برای يكديگر كادويی تهيه كرده اند كه اين می تواند از يك بسته شكلات گرفته تا پول نقد باشد .

از ديگر مراسم اين شب شام اختصاصی و سنتی است كه خوراكی از غاز است . بطوريكه يك غاز درسته را در ظرفی مخصوص (بيضی شكل ) پخته و با سبزيجات مختلف پخته شده تزئين داده همراه ديگر مخلفات ، شامل پيش غذا ها و نوشابه های الكلی وغير الكلی و... بر روی ميزی كه با شمع و گل و بهترين ظروف موجود درخانه آراسته شده سرو، و در كمال شادی و بگوبخند نوش جان می كنند . در خانواده های مذهبی و پيرهای متعصب دعای قبل از غذا فراموش نمی شود .

در اين شب راديو ها و تلويزيونها برنامه مخصوص اين شب را دارند و در جمع شاد خانواده ها حضور فعال دارند و ضمن برگذاری مراسم شو، مسابقه و ديگر سرگرمی ها به پخش فيلمهای تاريخی مذهبی می پردازند .

از فردای آنشب پس از پشت سر گذاشتن كريسمس در تدارك برقراری هر چه با شكوهتر برگذار كردن سال نو بر می آيند .

در فروشگاه ها فقط در فاصله ۲۶ تا ۳۱ دسامبر اجازه فروش ترقه، فشفشه و ساير وسايل آتش بازی وحود دارد و از اولين روز جوانان و نوجوانان با خريدن اين نوع لوازم شروع به ترقه پرانی كرده و از هر گوشه صدای انفجاری شنيده می شود . اين حالت تا شب ۳۱ دسامبر كه همان شب ژانويه يا بقول آلمانيها silvester  است ادامه دارد.

(در اين شب برخلاف شب كريسمس كه بعلت مرسوم بودن پختن غذای سنتی در ميان خانواده ها تقريبآ۹۹٪ رستورانها تعطيل ميباشند ،كليه رستورانها وغذاخوريها سرتاسر شب را پذيرای ميهمانان خود هستند وبرای اين شب از هفته ها قبل ميز رزرو شده و به ندرت اتفاق می افتد رستورانی بتواند ويا جا داشته باشد از مراحعين غير رزروی پذيرايی نمايد .در بعضی مواقع در اين شب بايد بيش از يكساعت منتظر سرو غذا ماند .)

در شب ژانويه دسته دسته مردم در هر گوشه از شهر حمع شده وخود را برای سال تحويل كه ساعت 00.00  ميباشد آماده ميكنند عده ای نيز گروه گروه بسوی مراكز بزگ شهر راهی ميشوند تا در جمع بسيار زيادی از مردم اين واقعه را جشن بگيرند .وشايد حتی در  صحنه رقابت بلند ترين صدای انفحار ويا بهترين وزيباترين فشفشه ها وموشكها شركت كنند .

صدای انفحارها وفرستاده شدن تك فشفشه ها در طول شب ادامه دارد ولی تقريبآ از ساعت ۱۱ شب شروع ودر ساعت ۱۲ شب به اوج خود رسيده وتا حدود ساعت ۱ صبح اول ژانويه ادامه دارد . در اين مدت آسمان غرق در نورهای خيره كننده به رنگهای مختلف است و فضا را بوی تند باروت و دود پر كرده و سردی هوا را نيز با نوشيدن شراب و sekt  (نوعی نوشابه الكلی مشابه شامپاين )خنثی ميكنند .

و جالب اينكه شب ژانويه تنها شبی در سال است كه كودكان اجازه دارند تا صبح بيدار مانده همراه خانواده و دوستانشان شادی كنند. چرا كه در طی شبهای سال حداكثر فقط تا ساعت ۹ شب اجازه بيدار ماندن دارند .

واما فلسفه كريسمس و شب ژانويه و رابطه اين شبها با شب يلدا :                   

بطوری كه ميدانيم شب يلدا طولانی ترين شب سال است كه از ديرباز درايران بعنوان جشن زايش خورشيد جشن گرفته می شد . فردای يلدا روز خورشيد و روز مهر است و نزد ايرانيان بسيار گرامی بود و جشن تولد مهر يا خورشيد و آغاز سال بشمار می رفت . خورشيد، مهر يا ميترا ، نجاتبخش جهان از تسلط اهريمن بود . هنگامی كه آيين مهر از ايران در دنيای غرب منتشر شد، در روم وبسياری از كشورهای اروپايی به همين سبب روز ۲۱ دسامبر را كه برابر اول دی ماه بود به عنوان روز مهر يا ميترای شكست ناپذير جشن می گرفتند . ولی پس از قرن چهارم ميلادی در پی اشتباهات محاسباتی كه در سال كبيسه پيش آمد،  تولد مهر نجات بخش با ۲۵ دسامبر منطبق شد و پس از آن تثبيت يافت . تا آن زمان تولد عيسی مسيح(ع) در ۶ ژانويه جشن گرفته می شد . اما دين اغلب روميان و كشورهای اروپايی آيين مهر و ميترا بود .

اما هنگامی كه كم كم مسيحيت در روم با فشار و ارعاب جا باز كرد، متوليان كليسا چون نتوانستند بر برانداختن جشن تولد ميترا در ۲۵ دسامبر غلبه كنند همان روز را روز زايش مسيح اعلام كردند كه تا اين زمان باقی مانده است . و چون بعدها در اعلام شروع سال در روز ميلاد مسيح با حاميان مسيحيانی كه روز ۶ژانويه را بعنوان روز تولد مسيح برسميت می شناختند اختلاف بروز كرد مصلحت درآن ديده شد نه ۲۵ دسامبر و نه ۶ ژانويه حد وسط اين دو تاريخ يعنی اول ژانويه بعنوان مبداء و شروع سال شناخته شود .

¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط no1


دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤
 

اوائل شروع بكار رانندگی تاكسی كه هنوز خيابانها را كاملآ نمی شناختم وبه مسير ها زياد آشنا نبودم و مهمتر از همه هنوز آن اعتماد بنفس لازمه را پيدا نكرده بودم ، مسافری نا بينا با عصای سفيد بدست ، خيلی شيك و پيك والبته خيلی هم خشك وسرد به همراه خانمی سوار تاكسی شده وآدرس يكی از شهر های اطراف را دادند .

من هر حٍه فكر كردم از كدام مسير بايد برم چيزی بفكرم نرسيد . خدايا  چكار  كنم ؟ از خودش بپرسم ..؟ نه ، اين مرد با اين سردی وخشكی حتمآ ميگه تو چه راننده تاكسی هستی كه نميدونی چطور بايد اين مسير رو بری !!؟( هر چند حالا ديگه بعد از اين همه مدت ، لم كار دستم اومده وميدونم آدرسی را كه بلد نيستم به چه نحوی از زير زبون مشتری بكشم بيرون .حتی اگر آدمی خشكی  مثل اين آقای نا بينا باشه ) خلاصه ، با خودم داشتم كلنجار ميرفتم كه بفكرم رسيد به يكی از همكاران با تجربه تلفن بزنم وبپرسم و چون فارسی حرف ميزنم طرف هم نمی فهمه من دارم آدرس می پرسم . همين كار رو كردم .در خلال صحبت من ، دو بار مرد نابينا تذكر داد : شما ا جازه نداريد در حين رانندگی با تلفن صحبت كنيد. 

بعد از قطع تلفن ازش عذر خواهی كردم وبه مسير خود ادامه دادم .در يكی از دو راهی ها بايد به سمت راست میپیچيدم كه متوجه نشدم وبه چپ ودر اصل مستقيم رفتم .بلا فاصله مرد نابينا گفت شما بايد اينجا به سمت راست ميرفتيد . منهم گفتم آخ ، حواسم نبود متوجه نشدم . با اين اشتباه حالا خر بيار باقالی بار كن .مسير جديد چطوريست ؟در اين فكر بودم كه مرد نابينا گفت من معمولآ  اين مسير را با ۲۳ يورو ميرم وبيشتر از اين هم پرداخت نخواهم كرد منهم بلا فاصله تاكسی متر را كه تا آنجا ۱۱ يورو شده بود ، خاموش كردم وگفتم من تاكسی متر را خاموش كردم وشما را به مقصد خواهم رساند وهر چقدر دوست داشتيد پرداخت كنيد .ولی من فقط آن راه را بلد بودم حالا بايد فكر كنم ببينم از كجابايد برم .مرد گفت برو من بهت ميگم .

بقيه مسير را او بمن گفت ، چپ ، راست ، مستقيم و... همينطور كه مرا راهنمايی ميكرد توضيح هم ميداد كه مثلآ در سمت راستت فلان كارخانه است ومحصولاتش فلان است و... بالاخره اين مرد نابينا مرا تا در منزل خود هدايت كرد ، درست مثل آدم بينا من داشتم شاخ در مياوردم .جالب اينكه دراين فاصله زن كه نميدونم خانمش بود يا خدمتكارش لام تا كام صحبت نكرد. وبعد از رسيدن ۲۵ يورو داد و تشكر هم كرد . من مات مونده بودم كه اين مسير پرپیچ وخم را او چطوری حتی حفظ كرده بود؟ .در آخر هم خحالت كشيدم ازش بپرسم شما چطور با و جود نا بينايی كاملآ دقيق مرا راهنمايی كرديد !!

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط no1


شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٤
ساعت

- کسی که شما را به خاطر گناه ناکرده می بخشد، در واقع خودش را برای جنايتی که مرتکب شده بخشيده است .(جبران خليل جبران)

کلاس اول دبستان بودم يا دوم درست يادم نيست . همان سالی بود که تازه خواندن ساعت را به ما ياد می دادند تا معنی انتظار را کم کم درک کنيم !  معلم از ما خواسته بود تا ساعتهای کاغذی درست کنيم و همراه خود بياوريم . روزی که کلاس رياضی داشتيم همه با ساعتهای کاغذی زيبايی به کلاس آمده بودند . بيشتر ساعتها ساخته دست بزرگترها بود و کلاس درس عرصه ای بود برای نمايش ذوق و سليقه پدر مادرها . صفحه مقوايی سفيد ساعتها به کمک پونز يا سنجاق با دو عقربه کوچک و بزرگ رنگی،  به هم وصل شده بود . آنروز سر زنگ رياضی قبل از اينکه معلم بياد بچه ها مشغول بازی با ساعتهاشان بودند بی آنکه بدانند بعدها زمان آنها رو به بازی خواهد گرفت !

معلم آمد و همه ساکت شدند . آنروز نوبت ياد گرفتن خواندن ساعت بود . معلم از ما خواست ساعتهامان را روی ميز بگذاريم و درس شروع شد . رديف سوم نشسته بودم و معلم مشغول صحبت، اما حواس من جای ديگر بود . دلم می خواست ساعت من مثل ساعت ديواريمون روی ديوار باشه نه اين طور بی هويت به روی ميز . فکری به ذهنم رسيد . به لباس هم کلاسيم که رديف جلو روبروی من نشسته بود نگاه کردم . سياه بود نه مثل ديوار صاف و سفيد،  ولی هر چه بود بهتر از هيچی بود . عقربه های ساعت کوچک و زيبای من با سنجاق ته گرد بلندی به هم وصل بود آرام سنجاق رو به لباس دوستم فرو کردم ..." خيلی خوب شد ". با شوق عجيبی به ساعتم نگاه می کردم . اما خوب محکم نشده بود از شوق سنجاق رو محکم تر فشار دادم . همان لحظه بود که صدای جيغی بلند سکوت کلاس رو به هم زد .  ديوار ساعت من فرو ريخت و نيز ساعت ! من سخت تنبيه شدم، به اتهام فرو انداختن ديوار !

¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط no1


پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٤
 

ساعت ۴صبح مسافری مست را از محله بد نام سوار كردم وگفت برو يك بار خوب ! گفتم من نميشناسم شما بگيد كدام خوب است من ببرمتون . گفت من نميدونم .گفتم من شما را به يك بار ميبرم وخوب و بدش را من خبر ندارم . گفت برو . به اولين بار رسيدم ديدم بسته است دومی هم بسته بود وهمينطور به همه سر زديم وبسته بودند .گفتم بارها معمولآ تا ساعت ۴ باز هستند .گفت باری در شهر ديگه سراغ داری گفتم : لودويگز هافن . گفت برو رفتم آنحِا هم بسته بود .گفتم حالا حٍكار كنم ؟ برو يك شهر ديگه .من ديدم كه اين شهر به اون شهر كرايه را زياد ميكنه واين هم مسته شايد آخر در پرداخت پول مسئله بشه گفتم همه حِا اين وقت صبح بسته اند و رفتن فايده نداره .گفت اصلآ ميرم خونه . پرسيدم خونه كحِاست ؟ گفت هاسلوخ ! ( ۳۰ كيلومتری  ) منهم گازشو گرفتم ورفتم . به در خونه كه رسوندمش ( حالا بماند كه برای پيدا كردن خونه حٍه مشگلاتی با اين آدم مست داشتم ) تاكسی متر مبلغ ۶۲ يورو را نشون ميداد . پرسيد حٍند ميشه گفتم ۶۲ يورو ! لبخند تمسخر آميزی زد وگفت : من به خارحِ كه سفر نكردم داخل آلمان سوار تاكسی شدم . گفتم در هر صورت ۶۲ يورو ميشه منهم از خودم در نياوردم كه تاكسی متر ميگه . در همين موقع خانمی در خانه را باز كرد وبا حالت عصبانيت وخيلی يواش به مرد كه شوهرش بود گفت :اين حٍه وقت اومدن به خونه است ببين همسايه ها حٍراغشون روشن شده دارند ميبينند كه تو الان داری ميای خونه ورو بمن پرسيد از كحِا ميآببد ؟ مرد گفت بهش نگو !! در آورد ۵۰ يورو بمن داد وگفت همين كافيست . گفتم ۱۲ يورو ديگه .گفت نميدم .گفتم ميدی يا به پليس زنگ بزنم .گفت زنگ بزن من پاكم ( شايد منظورش اين بود كه ترسی ندارم ) .با همراهم به مركز زنگ زدم و آدرس را دادم وگفتم پليس بفرستيد مشگل پرداخت داريم . مركز هم شماره همراه منو گرفت و گفت خبرت ميكنيم . بعد از ۲ دقيقه پليس بمن زنگ زد وگفت شما در منطقه ما نيستيد بنابراين با ۱۱۰ تماس بگيريد در اين فاصله اين زن وشوهر با هم دعوا ميكردند وزن بمرد ميگفت پولشو بده بيشتر از اين آبرو ريزی نكن . اگر پليس بياد من حٍنين وحٍنان ميكنم و...من با پليس ۱۱۰ تماس گرفتم وماحِرا را تعريف كردم .در حين صحبت من با پليس مرد حِلو آمدو ۵۰ يورو ديگه داد .گفت پولتو كم كن .من بمحض گرفتن ۵۰ يورويی به پليس گفتم مشگل حل شد تشكر وخداحافظی كردم .بقيه پول را بمرد پس دادم او هم محكم در ماشين را كوبيدو فحشی نصيب من كرد من هم پنحِره را پايين كشيدم ورو به خانمش گفتم ما داريم از مانهايم ميآييم ...

¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط no1


پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤
 

هميشه از طرح مسائل سياسی در اينحِا احِتناب كردم وبيشتر مايل بودم مطالبی بدرد بخور را بنويسم ( بقول صمد بهرنگی : اينكه ميگن هر كتابی به يكبار خوندن ميارزه حٍرنده آدم بايد كتاب خوب رو بخونه ) مطالبی برای بالا بردن سطح اطلاعات عمومی خواننده ويا اخيرآ با شرح خاطرات ، كه در خود پيامی را داشته باشد ، بنويسم . ولی بنظرم رسيد بقول معروف :گاهی گريزی به صحرای كربلا هم بد نباشد .

ميگن روزی مردی به داروخانه ای رفت و گفت آقا نفت داری ؟ داروخانه حٍی با تعحِب ميگه تا به حال در كحِا ديدی داروخانه نفت بفروشه ! مرد ميگه: خاك بر سر داروخانه ای كه نفت نداره ! . ميره فردامحِددآ مياد و از داروخانه حٍی میپرسه ، آقا نفت داری ؟ داروخانه حٍی ميگه بله قربان حٍند ليتر بدم خدمتتون ! مرد ميگه : خاك برسر داروخانه ای كه نفت بفروشه ! ميره وفردايش باز مياد ومیپرسه آقا نفت داری ؟ داروخانه حٍی ميگه تو حٍكار داری داريم يا نداريم خاكتو بريزو برو ديگه !!!

 حالا حكايت ايران وآمريكا وساير ممالكی كه از نظر آمريكا بايد زير سلطه باشند است .

البته اين حكايت را من برای حفظ ادب با مختصری تغيير نوشتم ولی غرض از آوردن اين حكايت طرح اين مسئله بود كه فارغ از تآييد يا رد سياستهای دولتهای آمريكا و حِمهوری اسلام ايران ، اگر ايران بگه در پی ساخت بمب اتم نيستيم باور نميكند وحمله ميكند ( همان كاری كه با صدام كرد )اگربگويد داريم كه مرتكب گناهی كبيره شده وباز حمله ميكند بنا براين برای ايران حٍاره ای نميماندمگر اينكه بگه تو حٍكار داری داريم يا نداريم بيا خاكتو بريزو برو ديگه !!! 

¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط no1


جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤
کليد

روزی مردی را ديدند که بيرون از خانهء خود به دنبال چيزی می گردد .
از او پرسيدند : « دنبال چه چيز می گردی ؟ »
گفت : « دنبال کليدم »
پرسيدند : « کليدت را کجا گم کرده ای ؟ »
گفت : « درون خانه »
گفتند : « پس چرا اينجا دنبال آن می گردی ؟! »
پاسخ داد : « چون داخل خانه تاريک است و اينجا روشن ! »
نکته اخلاقی : ما در بيرون به جستجوی خود برآمده ايم، اما تا زمانی که به درون خود رجوع نکنيم نمی توانيم خود را بيابيم .

                                                       

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط no1


 
خانه
آرشيو
نامه به No1

لينک دوستان

گزيده آرشيو
جايزه نوبل چيست؟
هانس گئورگ گامز
تقيه از نظر فرور
مناجات
آليس
فروش عشق
با بني صدر
تاريخچه والنتاين
متصديان حمل زمين
نوروز
زنگ تفريح
زن در تاريخ
تست هوش
افلاطون
قدرت شنوايي
الله اعلم
كشكول
ديالكتيك سوردل
تسبيح
عجايب هفتگانه
آورده اند كه...
بهترين بچه دنيا
دهكده ايرانيان چين
غوكي...
سخن بزرگان
فيل و طناب
قصه پريان
پرواز
زن كامل